اولياء الله آملى

66

تاريخ رويان ( فارسى )

داشت و ايشان را به راه بيراه بر سر سالم برد . سالم آواز لشكر بشنيد ، در حال سوار شد و رو بديشان نهاد و به نيزه قصد ونداد ايزد كرد . قوهيار بانگ بر او زد و گفت : « مترس و نيزه را به سپر دفع كن و چون درگذرد ، شمشير بر ميانش زن . » ونداد ايزد همچنان كرد و شمشير بر ميان سالم زد و سالم مرده از اسب جدا شد . حالى سوارى به مژدگانى پيش پدر آمد و بشارت آورد . پدر به استقبال پسر بازآمد و او را بنواخت . بعد از آن پسر را در برابر خود بر كرسى زرين نشاندى . « 1 » چون خبر سالم به خليفه رسيد ، تافته شد و اميرى را از امراى درگاه - فراشه‌نام - با ده هزار سوار به طبرستان فرستاد و پيش خالد برمكى فرستاد به رى كه اگر به مدد احتياج افتد ، مدد بفرست . فراشه با لشكر [ 33 ] به راه آرم به طبرستان آمد . ونداد هرمزد به اصفهبد شروين ملك الجبال پيوست و با همديگر قرار كردند كه هيچ آفريده‌اى در طبرستان فراشه را نبيند و در راه ايشان نيايد تا ايشان دلير شوند . و ايشان با كولا شده ، دو دربند ساختند و چهار صد طبل و چهار صد بوق ترتيب كردند و چهار هزار حشر با تبر [ و ] دهره از دو روى بداشتند و ايشان با چهار صد مرد از خواص در برابر باستادند . لشكر فراشه كه برسيدند ، لشكر اندك ديدند . روى بديشان نهادند . اصفهبد و ونداد هزمرد روى به گريز نهادند ، چندانى كه لشكر در ميان آمدند ، ناگاه برگشتند و اين چهار هزار حشر طبل‌ها و بوق‌ها بزدند و تبر و دهره بر درخت بريدن نهادند آوازها درهم افتاد و صاعقه‌اى برآمد . فراشه با لشكر سراسيمه شدند و ندانستند كه كجا روند . فراشه را دستگير كرده ، پيش اصفهبد آوردند . بفرمود تا برفور گردنش بزدند . و آن همه غنايم با اصفهبدان بماند و دو هزار مرد كشته بر آمدند ،

--> ( 1 ) - مطالب بالا با شرح بيشترى در تاريخ طبرستان ابن اسفنديار ج 1 ص 184 و 185 نيز آمده است .